نفس های زیر آوار

May 27, 2005 at 08:43 o\clock

من کی هستم

من کی هستم

زمان‌های که احساس حقارت بهم دست داده است کم نیستند.

زمانی که ارباراب هنگام پرداخت پول اظهارات خیراندیشان بلغور میفرمودند و من از جواب دادن عاجز بودم.

زمانی که بر اثر اشتباهی اطرافیانم بر میگشتند و میگفتند دهاتی دست و پا چلفت.

و زمانی که مجبور بودم برای اولین بار دزدی کنم ولی گیر افتادم. و .......

اما پریشب احساس حقارت کردم و از قبلی‌ها برایم سنگین تر بود چون از طرف کسانی که خود را دوست من خطاب میکنند نادیده گرفته شدم.

 

May 24, 2005 at 04:15 o\clock

مهمانی

ساعت 9 صبح تلفون زنگ زد حوصله جواب را نداشتم ساعت 11 دوباره زنگ زد باز هم اهمیت ندادم به موبایلم زنگ زد اسمش را دیدم و فهمیدم کیه ولی باز جواب ندادم عصری دیگر اعصابم از دستش داغون بود جواب دادم

سلام آقا مظفر به خدا دلم براتون تنگ شده بود مزاحمتان شدم

خیلی ممنون عباس جون لطف دارید میدونم چند بار زنگ زده بودی ببخشید خونه نبودم

بله میدونم ولی باور کنید دلم براتون یک زره شده است

خیلی ممنون عباس جون حالا بفرمائید امری باشد

نه فربان عرضی نداشتم فقط چون دلم براتون تنگ شده میخواستم ببینم کی وقت دارید که نهار در خدمت باشیم

از من اصرار که لازم نیست ولی مگر حرف سرش میشد با زور نهار چپونمون کرد

ساعت 12 نهار را با هم صرف فرمودیم اما از ساعت 12 به بعد تا 7 بعد از ظهر من کامپیوتر عباس آقا را تعمیر کردم هارد ویر و صافت ویر و فهمیدم که ایشان چقدر برای من دلشان تنگ شده بود

May 23, 2005 at 10:12 o\clock

نوشته های نا نوشته

در دنیای بربریزم هر آن ممکن است که ترا با یکی دیگر اشتباه بگیرند. دیروز یاد چهار سال پیش افتادم که رفته بودم سلمانی. چند سال است آنجا میروم و تقریبا همدیگر را دیگر به خوبی میشناسیم

سرتان درد نیاورم. سلمانی پرسید چه خبر؟

 بهش گفتم سلامتی شما خبر خاصی نیست.

همین را که گفتم از آینه اش مرا ور انداز کرد و گفت حق دارید دیگر هیچ کس به هیچ کس اعتماد ندارد و حتی از گفتن خبر مردم خود داری میکنند و ادامه داد 

خوشا به حال آن دوران که شما با اینکه در اداره بودید و آن همه برو بیا داشتید و همه کارهاتان هم سری بود هر وقت میامدی پیش این حقیر تمام خبرها را بهم میگفتید. خوب بنده هم که آدم نمک نا شناسی نبودم. وگر نه همان روزها که مردم خونشان گرم بود و دشمن خونی شما اگر آدم نمک به حرامی بودم شما را داخل همین مغازه تحویل این ارازل و اوباش میدادم.

دیگر خوصله ام سر رفته بود بدنم سرد شده بود و نفسم داشت بند میامد. ولی از پرخاشگری خود داری کردم و

گفتم کدوم اداره و کدام سر و راز؟ چرا مردم با من دشمن خونی باشند مگر من چکار کردم؟

از نگاهش تو آینه وحشت داشتم ولی میبایست نگاهش میکردم تا جواب سؤال هایم بگیرم. نگاهش حقارت آمیز بود و غیر قابل تحمل. و در حالی که پوزخند میزد دهنش را گذاشت بیخ گوشم و گفت

 اداره سواک را میگویم قربان یادتان رفته؟

با تکانی که خوردم نزدیک بود قیچیش بره تو چشمم و با حالت عصابنیت گفتم

جنابعالی اشتباه گرفتی و خجالت نمیکشی به من توهین میکنی. من حتی یک هفته بعد از انقلاب از زندان نجات پیدا کردم. 15 سال زیر شکنجه ساواک بودم حالا شما به من میگوئید ساواکی! آغا سرم را تمام کن من دیگر پیش شما نمیام

ایشان پوز خند دیگری زد و گفت

 بله همه این ها را میدانم قربان و این را هم میدانم که شما الان با القاعده هم کاری میکنید

نزدیک بود بزنم تو گوشش ولی خود داری کردم و

گفتم مردکه احمق اصلا نمیخوام سرم را اصلاح کنی من اصلا دینی نیستم و مذهب را قبول ندارم چرا چرت میگی و از خودت حرف در میاری؟

پوز خند دیگری زد و دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت

جوش نزنید از اول هم میدانستم کمونیست هستی و فقط خواستم عصبیت بکنم و خودت اعتراف کنی من در ساواما کار میکنم و این ماشین ریشتراش همه اینهای را که گفتی ضبط کرده حسابت با کرام الکاتبین است

دیگر ترس بر داشته بود و از جوش و خروش افتادم و عاجزانه از او پرسیدم خواهش میکنم بگوید چی از جونم میخواهید؟

خندید و گفت ای بابا چیزی نمیخوام فقط میخواستم حواستان جمع باشه میبنی چه به راحتی میشه پای دار اعدام رفت. مواظب خودتان باشید و آینه را گرفت پشت سرم و منهم گفتم دست شما درد نکنه سریع پولش را دادم و دیگر از آن زمان تا حالا 4 ساله  سلمانی نرفته ام سوار تاکسی نمیشم بیست نوع کلاه دارم و هر هفته با کلاه جدیدی میرم بیرون گاهی ریش پرفسوری میگذارم و گاهی ریش حزب الله هی از زنم هم میترسم که اگر بگم بابا من دیگر پام لب گوره بس نمک بریز تو این غذای لعنتی چون راستش میترسم او هم برام پا پوش درست کنه