در دنیای بربریزم هر آن ممکن است که ترا با یکی دیگر اشتباه بگیرند. دیروز یاد چهار سال پیش افتادم که رفته بودم سلمانی. چند سال است آنجا میروم و تقریبا همدیگر را دیگر به خوبی میشناسیم
سرتان درد نیاورم. سلمانی پرسید چه خبر؟
بهش گفتم سلامتی شما خبر خاصی نیست.
همین را که گفتم از آینه اش مرا ور انداز کرد و گفت حق دارید دیگر هیچ کس به هیچ کس اعتماد ندارد و حتی از گفتن خبر مردم خود داری میکنند و ادامه داد
خوشا به حال آن دوران که شما با اینکه در اداره بودید و آن همه برو بیا داشتید و همه کارهاتان هم سری بود هر وقت میامدی پیش این حقیر تمام خبرها را بهم میگفتید. خوب بنده هم که آدم نمک نا شناسی نبودم. وگر نه همان روزها که مردم خونشان گرم بود و دشمن خونی شما اگر آدم نمک به حرامی بودم شما را داخل همین مغازه تحویل این ارازل و اوباش میدادم.
دیگر خوصله ام سر رفته بود بدنم سرد شده بود و نفسم داشت بند میامد. ولی از پرخاشگری خود داری کردم و
گفتم کدوم اداره و کدام سر و راز؟ چرا مردم با من دشمن خونی باشند مگر من چکار کردم؟
از نگاهش تو آینه وحشت داشتم ولی میبایست نگاهش میکردم تا جواب سؤال هایم بگیرم. نگاهش حقارت آمیز بود و غیر قابل تحمل. و در حالی که پوزخند میزد دهنش را گذاشت بیخ گوشم و گفت
اداره سواک را میگویم قربان یادتان رفته؟
با تکانی که خوردم نزدیک بود قیچیش بره تو چشمم و با حالت عصابنیت گفتم
جنابعالی اشتباه گرفتی و خجالت نمیکشی به من توهین میکنی. من حتی یک هفته بعد از انقلاب از زندان نجات پیدا کردم. 15 سال زیر شکنجه ساواک بودم حالا شما به من میگوئید ساواکی! آغا سرم را تمام کن من دیگر پیش شما نمیام
ایشان پوز خند دیگری زد و گفت
بله همه این ها را میدانم قربان و این را هم میدانم که شما الان با القاعده هم کاری میکنید
نزدیک بود بزنم تو گوشش ولی خود داری کردم و
گفتم مردکه احمق اصلا نمیخوام سرم را اصلاح کنی من اصلا دینی نیستم و مذهب را قبول ندارم چرا چرت میگی و از خودت حرف در میاری؟
پوز خند دیگری زد و دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت
جوش نزنید از اول هم میدانستم کمونیست هستی و فقط خواستم عصبیت بکنم و خودت اعتراف کنی من در ساواما کار میکنم و این ماشین ریشتراش همه اینهای را که گفتی ضبط کرده حسابت با کرام الکاتبین است
دیگر ترس بر داشته بود و از جوش و خروش افتادم و عاجزانه از او پرسیدم خواهش میکنم بگوید چی از جونم میخواهید؟
خندید و گفت ای بابا چیزی نمیخوام فقط میخواستم حواستان جمع باشه میبنی چه به راحتی میشه پای دار اعدام رفت. مواظب خودتان باشید و آینه را گرفت پشت سرم و منهم گفتم دست شما درد نکنه سریع پولش را دادم و دیگر از آن زمان تا حالا 4 ساله سلمانی نرفته ام سوار تاکسی نمیشم بیست نوع کلاه دارم و هر هفته با کلاه جدیدی میرم بیرون گاهی ریش پرفسوری میگذارم و گاهی ریش حزب الله هی از زنم هم میترسم که اگر بگم بابا من دیگر پام لب گوره بس نمک بریز تو این غذای لعنتی چون راستش میترسم او هم برام پا پوش درست کنه