- 2005
داستان اصلی شیخ صنعان که عطار در منطق الطیر انرا ذکر کرده میگویند جریانی بوده واقعی .داستان عاشق شدن شیخی متشرع و معروف آن هم به دختری مسیحی یا ترسا .تنها مدرکی که ازین ماجرا پیش از عطار سخن رانده کتابی است به نام "تحفه الملوک" منسوب به محمد غزالی.حال البته در باب عشق پیران مسلمان به دخترکان ( و با عرض شرمساری پسرکان )مسیحی ماجرا ها در تاریخ منابر شریف ما هست ....
_یا شیخ بفرمایید از شیوخ این دوران به دور تا بلاگتان را اسمارت فیلتر دهان صاف نکند....
_آرررری آری از شیوخ امروز به دور بادا المنه لله باب ازدواج موقت چنان سبز نماست که کار به عشق و ما بقی نمی رسد ..حلالا طیبا...باری میگفتیم در باب شیخ صنعان ما قبل عطار که ظاهرا باید شیخ صنعاء (یمن)بوده باشد که ماجرایش به روایت تحفه الملوک چنین است:
"در حکایت چنین آورده اند که حرمرا پیری بود نام او عبد الرزاق صنعانی و او بزرگ و صا حب کرامات بود و قرب 300 مرید داشت شبی خفته بود به خواب دید که بتی بر دامن او نشسته بوداز خواب در آمد سخت دلتنگو دلش مشغول شد دانست به صفای وقت و روشنایی دل که او را کاری در راه است و بر قدر گذر می باید کرد در خاطرش چنان آمد که او را به جانب بلاد روم میباید رفت و دلش چنان خواست و ایشان خلاف دل نتوانند کردروی در بلاد روم نهاد و جمله مریدان با او در راه ایستادند و می رفتند روزی به جایی رسیدند کلیسایی دیدند شیخ در نگریست چشم او بر بام کلیسا به دختر ترسا یی افتاد در حال عاشق شدو دلش بپرید چون آن حال شیخ را واقع شد در حال مرقع بیرون آورد و جامه مغان در پوشید کمر بندگی بگشاد و زنار تیرگی و ترسایی بر بست. مریدان گفتندیا شیخ این چه حالتست؟گفت ما را به دل چنین کاری افتاد با دل منافقی نتوانیم کرد ظاهر و باطن راست داشتن شرط کارست .گفتند اگر ظاهر مسلمان باشی چه زیان بود؟گفت لشگری بر نظاره گر فرود آمدستو نظر او به دل است و دل داغ غیری دارد ظاهر به رنگ اسلام داشتن چه سود دارد که نه ما بندگی به عادت داشتیم آن نشان دوستی او بود امروز دوستی دیگری که پای در میان نهاد دیگر بندگی را چه کار؟مریدان گفتند تا ما نیز موافقت کنیم او گفت نشاید که در مخالفت موافقت نسزد مریدان از دیر رفتند و او را به قضا تسلیم کردند و او خوک بانی میکرد و میبود پس او را مریدی بود به خراسان... بزرگ مردی...به خواب دید به خراسان این حالت را دانست که پیر را آفتی افتاده است بر خاست و به مکه رفت و با مریدان گفت شیخ کجاست؟مریدان گفتند شیخ را چنین کاری پیش آمد او گفت شما چرا آنجا مقیم نشدید موافقت را؟ گفتند ما خواستیم که موافقت کنیم شیخ گفت که در مخالفت موافقت نبود گفت راست گفت شیخ و شما هه عین خلاف بودید ودر مخالفت موافقت نبود شما 300 مرد خداوند وقت و حال و صفا مقدم و پیر خود را بردید و تسلیم کردید؟ در میان شما خود مقبول قولی نبود ؟ خداوند همتی نبود؟ چرا جمله آنجا سجاده نیفکندید و نگفتید که ما ازین جا بر نخیزیم نان و آب نخوریم تا شیخ ما را با ما ندهی؟ پس این مرد بر خاست و روی در بلاد روم نهاد و می رفت تا بدو رسید شیخ را دید کلاه مغان بر سر نهاده و خوک بانی می کرد چون آن حالت بدید از هیبت بیافتاد و غش کرد در این میان دیده او در خواب شد و رسول را دید علیه السلام باو گفت تو در بلاد روم چه می کنی ؟ او گفت یا رسول الله تو در بلاد کفر چه می کنی؟! ر سول علیه السلام گفت ما آمده ایم که با پیر عتابی رفته لست ما آن بر داریم در حال از خواب بر آمد شیخ را دید کلاه مغان می انداخت و زنار می برید پس به او گفت آبی بیاور تا غسلی بکنیم غسلی بکرد و اسلام تازه کرد و جامه صلح باز در پوشید چون آن دختر حال چنان دید بیامد و گفت اسلام بر من عرضه کن شیخ اسلام بر او عرضه کرد و همه با هم به کعبه آمدند و آن همه تعبیه و کار ببایست تا گبری{ نامسلمان بت پرست}از گبری بž
